تبلیغات
کیمیا - خانه‌ی ...!!!
 
درباره وبلاگ


سلام؛اگر دنبال چیز خاصی آمده‌اید، از قسمت موضوعات، خاصه از برچسب‌ها، استفاده کنید؛ ضمنا از امکان جستجو هم غافل نشوید. اگر نظر نمی‌دهید -که احتمالش زیاد است- لطف کنید با رای دادن به مطلبی که خوانده‌اید، اثری از این که اینجا بودید، برایم بگذارید؛ آدم است دیگر، دلش خوش است به رفت و آمد.بعضی از پست‌هایم حتما رمزدار هستند که برای عده‌ی خاصی می‌نویسم؛ اما اگر فکر کردید شاید به درد شما هم بخورد، بگویید! شاید رمزش را برایتان فرستادم. اگر احیانا معنی واژه‌ای را نمی‌دانستید، فقط کافی‌ست سلکت‌ش کنید؛ تا معنایش نمایش داده شود. این مزیت خصوصا در اشعار و... کاربرد خواهد داشت. ضمنا برای بهتردیدن وبلاگ کیمیا، ترجیحا از مرورگر گوگل کروم یا فایرفاکس استفاده کنید.فعلا همین.یاعلی

مدیر وبلاگ : کیمیا
نظرسنجی
شما معمولا در نظرسنجی‌هایی که وبلاگ‌ها برگزار می‌کنن، شرکت می‌کنید؟ :)





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کیمیا
امروز که در دست توام مرحمتی کن / فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت ؟؟؟
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 1389/12/10 :: نویسنده : کیمیا

 

 

-          کیه؟

-          سلام‌علیکم؛ ببخشید از بنگاه بیژ...

-          بله! بله! بفرمایید بالا!

از آسانسور می‌رویم طبقه‌ی پنجم؛ زنگ واحد 21 را می‌زنیم. زنی جوان با چادری گل‌گلی به سر، که یک جورایی حجابش هم هست، در را باز می‌کند. دو پسر بچه‌ی کوچک، دور او می‌چرخند و زنی میان‌سال با مانتویی تقریبا کهنه، که با معرفی زن جوان معلوم می‌شود، مادربزرگ خانواده است. به هر حال وارد خانه می‌شویم.

زن جوان خوش‌اخلاق و مأخوذ به حیاست، از اینکه چشم در چشم من نمی‌شود می‌توان این را فهمید. خوش‌سلیقه و مرتب هم هست؛ این را هم از چینش وسائلش می‌توان فهمید. فرش روشن، موبل‌هایی قهوه‌ای در اتاق حال و پذیرایی که در این آپارتمان 80 متری یکی شده‌‌اند، خودنمایی می‌کند. آشپزخانه‌ای تمیز و کوچک و دو اتاق خواب و یک تراس کوچک‌تر که لباس‌های بچه‌ها را آن‌جا روی چوب‌رختی خشک می‌کند.

مادربزرگ با ذوق و شوق جای جای خانه را نشان می‌دهد؛ حتی حمام و دستشویی را. زن هم زیادی خوشحال به نظر می‌رسد. اول تعجب می‌کنی که این همه خوشحالی برای چیست؟ به هر حال تو می‌خواهی جای او را بگیری. زیاد طول نمی‌کشد که خودش راز خوشحالی و ذوقش را می‌گوید:

-     الهی همه‌ی مستاجرا خونه بخرن، شما هم بخرین، ما هم خریدیم شکر خدا، از این‌جا کوچیک‌تره، نصف اینجاست، 40 متره، اما خدا رو شکر...

-          کی از اینجا بلند می‌شید؟ آخه ما هم وقت زیادی نداریم...

-          به محض اینکه صاحب‌خونه پولمونو بده ما می‌ریم؛ گفتم که خونه خریدیم، الهی که شما هم بخرین...

تند و تند دعا می‌کند، مادرش هم.

-          شما جوونید و تازه اول راهین، نگران نباشین؛ ان‌شاءالله صاحب‌خونه میشید و باقی ماجرا... .

از خانه که بیرون آمدیم به فکر فرو می روم. زن جوان برای 40 متر خانه چقدر خوشحال بود. ای داد و بیداد! چهار نفر بودند، مادرشان هم ان‌شاءالله خانه داشت و با آن‌ها نبود و می‌رفت خانه‌ی خودش. حساب و کتاب می‌کنم، 40 متر برای 4 نفر، بدون وسائلشان؛ می‌شود نفری 10 متر و این یعنی 8 متر از یک قبر بزرگ‌تر!!!

 

 

پ.ن:

1- مسئولان کلاه‌شان را کمی بالاتر بگذارند، بدک نیست انگار.

2- عنوانش را اول گذاشتم خانه‌ی قبر؛ بعد پشیمان شدم به همین که هست اکتفا کردم. 

 

 





نوع مطلب : اجتماعی، عمومی، 
برچسب ها : آپارتمان، خانه، مستاجر، صاحب‌خانه، مستاجری، خرید خانه، قبر، نوشته‌های کیمیا، دل‌نوشت،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 1390/04/28 05:24 ب.ظ
خون خامه جان لزومی نداره از این خونه به اون خونه بریا یه خونه رو نگه داریم بسه
سه شنبه 1390/02/13 09:03 ق.ظ
پس از وزیدن تو، گیسوان سرکش او/

چگونه گوش به فرمان روسری باشد؟!
دوشنبه 1390/02/12 08:45 ق.ظ
هرگز درباره چیزی نگو آن را از دست داده ام ، بلکه فقط بگو آن را پس داده ام!
سه شنبه 1390/02/6 08:15 ق.ظ
عاشق نمیشوی؛

سر این شرط بسته ام/

نه؛

حاضرم ببازم و

مال خودم شوی...
دوشنبه 1390/02/5 01:23 ب.ظ
ه مطلبی رو میخوام بگم هیچ ربطی به این موضوع نداره ولی دلم میخواد بگم
امروز تو اتوبوس وایستاده بودم خیلی شلوغ بود منم هی غر میزدم كه چرا یكی پا نمیشه من بشینم و كلاً به زمین و زمان بد و بیراه میگفتم و از خدا شكایت میكردم.
بالاخره یكی پاشد من نشستم. روبروم یكی رو دیدم كه نابینا بود و داشت با دوستش كه اونم مثل خودش بود گل میگفت و گل میشنید و میخندید و لذت میبرد.
از خودم خجالت كشیدم كه چرا ما آدما قدر چیزایی كه داریمو نمیدونیم
خدایا شكرت برای سلامتی كامل مخصوصاً چشمای قشنگی كه به همه ما دادی تا همه چیزو ببینیم چه بی ارزش چه باارزش.

كاش همه آدماچشماشونو باز كنن
واقعیتا رو ببینن
دوشنبه 1390/02/5 01:23 ب.ظ
ه مطلبی رو میخوام بگم هیچ ربطی به این موضوع نداره ولی دلم میخواد بگم
امروز تو اتوبوس وایستاده بودم خیلی شلوغ بود منم هی غر میزدم كه چرا یكی پا نمیشه من بشینم و كلاً به زمین و زمان بد و بیراه میگفتم و از خدا شكایت میكردم.
بالاخره یكی پاشد من نشستم. روبروم یكی رو دیدم كه نابینا بود و داشت با دوستش كه اونم مثل خودش بود گل میگفت و گل میشنید و میخندید و لذت میبرد.
از خودم خجالت كشیدم كه چرا ما آدما قدر چیزایی كه داریمو نمیدونیم
خدایا شكرت برای سلامتی كامل مخصوصاً چشمای قشنگی كه به همه ما دادی تا همه چیزو ببینیم چه بی ارزش چه باارزش.

كاش همه آدماچشماشونو باز كنن
واقعیتا رو ببینن
شنبه 1390/01/27 09:16 ق.ظ
من، دلت را بدون دام وتفنگ،

بی هیاهو شکار خواهم کرد/

بعد از آن هم به اینکه صیادم،

به خودم افتخار خواهم کرد...
شنبه 1390/01/20 11:06 ق.ظ
ماه من! پرده از آن چهره ی زیبا بردار/

تا فلک لاف نیاید که چه ماهی دارد...
شنبه 1390/01/6 01:46 ق.ظ
سلام. ایام بکام
سه شنبه 1389/12/24 11:38 ب.ظ
زندگی باید کرد..
با "خون خامه" کمی موافقم!
خانه دل مهم تره!!
گاهی وقتا خانه ی بزرگی داری اما ..
احساس خفگی میکنی..
از همخونه ات دوری..
دلشاد نیستی ..
و ..
البته اینا دلیل نمیشه که به خانه ی کمی بزرگتر از قبر راضی بود!!
اما در هر صورت
زندگی باید کرد ..
سه شنبه 1389/12/24 11:01 ق.ظ
گفت : دلت را خانه ما کن ، مصفا کردنش با من

می گم : صاحب دل ما تویی
یه خونه خوب واسه دل ما جور کن که هی جول و پلاس دلمون و برنداریم و از این خونه به اون خونه نریم ، آخه صاحبخونه ها خیلی بد شدن .
سه شنبه 1389/12/24 10:27 ق.ظ
من نیستم چون دیگران؛

بازیچه ی بازیگران/

اول به دام آرم تو را؛

وآنگه گرفتارت شوم...
دوشنبه 1389/12/23 09:21 ق.ظ
عشق، شكسته ایم، مشكن ما را

اینگونه به خاك ره میفكن ما را

ما در تو به چشم دوستی می بینیم

ای دوست مبین به چشم دشمن ما را

شنبه 1389/12/21 10:19 ق.ظ
تو، آن بت سرخی که در این داستان، آخر/

چشمت، تبر از دست ابراهیم می گیرد...
سه شنبه 1389/12/17 01:57 ب.ظ
کلیله دمنه خوان ها هم نفهمیدند در آخر/

چه کرده با پلنگ پیر، آن چشمان آهویت...
سه شنبه 1389/12/17 12:53 ب.ظ
به رسم ادب سلام . من از کربلا اومدم . اول مطالب نوشتی کیه ؟؟؟یاده بابا شاه و قهوه تلخ و اون یارو افتادم که همش میگه کیه ....کلی خندیدیم .
سه شنبه 1389/12/17 05:56 ق.ظ
یکشنبه 1389/12/15 03:04 ب.ظ
kheyli maskhare bood aslan khosham nayomad!to ke neveshti laaghal ye chize dorosto hesabi mineveshti adam khoshesh biyad!in cherto perta chiye!siyasi bazi vase chi dar miyari!khoshet miyadaaaa!!
شنبه 1389/12/14 10:37 ق.ظ
اظهار عشق را به زبان، احتیاج نیست/

چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است...
پنجشنبه 1389/12/12 09:00 ق.ظ
سلام
خوب اشاره ای کردی
متاسفانه معضل خونه خیلی مسئله ساز شده
ما هم مثل همون خانم جوان جز دعا کاری از دستمون بر نمیاد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب