تبلیغات
کیمیا - اعتماد!
 
درباره وبلاگ


سلام؛اگر دنبال چیز خاصی آمده‌اید، از قسمت موضوعات، خاصه از برچسب‌ها، استفاده کنید؛ ضمنا از امکان جستجو هم غافل نشوید. اگر نظر نمی‌دهید -که احتمالش زیاد است- لطف کنید با رای دادن به مطلبی که خوانده‌اید، اثری از این که اینجا بودید، برایم بگذارید؛ آدم است دیگر، دلش خوش است به رفت و آمد.بعضی از پست‌هایم حتما رمزدار هستند که برای عده‌ی خاصی می‌نویسم؛ اما اگر فکر کردید شاید به درد شما هم بخورد، بگویید! شاید رمزش را برایتان فرستادم. اگر احیانا معنی واژه‌ای را نمی‌دانستید، فقط کافی‌ست سلکت‌ش کنید؛ تا معنایش نمایش داده شود. این مزیت خصوصا در اشعار و... کاربرد خواهد داشت. ضمنا برای بهتردیدن وبلاگ کیمیا، ترجیحا از مرورگر گوگل کروم یا فایرفاکس استفاده کنید.فعلا همین.یاعلی

مدیر وبلاگ : کیمیا
ویژه‌های کیمیا


نظرسنجی
شما معمولا در نظرسنجی‌هایی که وبلاگ‌ها برگزار می‌کنن، شرکت می‌کنید؟ :)





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :




کیمیا
امروز که در دست توام مرحمتی کن / فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت ؟؟؟
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 1390/08/11 :: نویسنده : خون خامه


توی طبیعت بیرون شهر داشتیم قدم می زدیم. هوای خوبی بود، چمن، درخت، رودخانه ای که در ته دره ای کم عمق جاری بود و درختانی که دیواره دره رو پوشونده بودن.

همین طوری که راه می رفتیم یه هو دست منو گرفت و گفت بیا. و سریع شروع به راه رفتن کرد. گفتم کجا می ری؟ گفت تو بیا. بدو. سریع می رفت. از لای درختا و از شیب کنار رودخونه پایین می رفت و من تمام سعی خودمو می کردم که بهش برسم و ازش جا نمونم. هر چی می پرسیدم آخه کجا می ری. اون فقط می گفت تو فقط بیا.

وقتی به زمین مسطح کنار رودخونه رسیدیم ایستاد. گفتم خوب چیه قضیه منو تا اینجا کشونی؟

گفت: این همه با سختی دنبال من اومدی اذیت نشدی؟

گفتم: یه ذره اما مهم نیست.

گفت: این قدر پرسیدی کجا می ری و من نگفتم نگران نشدی؟ نترسیدی؟ با خودت نگفتی ممکنه یه بلایی سرت بیارم؟

گفتم: خوب نه! من به تو اعتماد دارم. اونم تو که می دونم چه آدم دوست داشتنی و با ارزشی هستی. برای چی باید می ترسیدم؟

گفت: تو به من که یه آدم و یکی از مخلوقات خدا هستم این همه اعتماد داری که بدون ترس دنبال من از لا به لای همه ی این درختا و از شیب این دره پایین میایی،‌چه طوریه که وقتی خدا تو رو توی زندگی به جایی می بره که از نظر تو آخرش معلوم نیست، می ترسی و نگران می شی؟ نمی شه همون قدر که به من اعتماد کردی، فقط همون قدر و نه بیشتر، به خدا اعتماد کنی؟

فقط با دستام صورتمو پوشوندم و فکر کنم عمیق ترین، و البته سازنده ترین، احساس شرمندگی زندگیم رو تجربه کردم ...





نوع مطلب :
برچسب ها :




 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب
 
   

ابزار هدایت به بالای صفحه