تبلیغات
کیمیا - دوزخى كیست؟
 
درباره وبلاگ


سلام؛اگر دنبال چیز خاصی آمده‌اید، از قسمت موضوعات، خاصه از برچسب‌ها، استفاده کنید؛ ضمنا از امکان جستجو هم غافل نشوید. اگر نظر نمی‌دهید -که احتمالش زیاد است- لطف کنید با رای دادن به مطلبی که خوانده‌اید، اثری از این که اینجا بودید، برایم بگذارید؛ آدم است دیگر، دلش خوش است به رفت و آمد.بعضی از پست‌هایم حتما رمزدار هستند که برای عده‌ی خاصی می‌نویسم؛ اما اگر فکر کردید شاید به درد شما هم بخورد، بگویید! شاید رمزش را برایتان فرستادم. اگر احیانا معنی واژه‌ای را نمی‌دانستید، فقط کافی‌ست سلکت‌ش کنید؛ تا معنایش نمایش داده شود. این مزیت خصوصا در اشعار و... کاربرد خواهد داشت. ضمنا برای بهتردیدن وبلاگ کیمیا، ترجیحا از مرورگر گوگل کروم یا فایرفاکس استفاده کنید.فعلا همین.یاعلی

مدیر وبلاگ : کیمیا
ویژه‌های کیمیا


نظرسنجی
شما معمولا در نظرسنجی‌هایی که وبلاگ‌ها برگزار می‌کنن، شرکت می‌کنید؟ :)





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :




کیمیا
امروز که در دست توام مرحمتی کن / فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت ؟؟؟
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 1390/11/5 :: نویسنده : کیمیا

 

 

جعفر بن یونس، مشهور به «شبلى»(335- 247) از عارفان نامى و پر آوازه‌ی قرن سوم و چهارم هجرى است. وى در عرفان و تصوف شاگرد جنید بغدادى، و استاد بسیارى از عارفان پس از خود بود.
در شهرى كه شبلى مى‏زیست، موافقان و مخالفان بسیارى داشت. برخى او را سخت دوست مى‏داشتند و كسانى نیز بودند كه قصد اخراج او را از شهر داشتند. در میان خیل دوست‌داران او، نانوایى بود كه شبلى را هرگز ندیده و فقط نامى و حكایت‏هایى از او شنیده بود.
روزى شبلى از كنار دكان او مى‏گذشت. گرسنگى، چنان، او را ناتوان كرده بود كه چاره‏اى جز تقاضاى نان ندید. از مرد نانوا خواست كه به او، گرده‏اى نان، وام دهد. نانوا برآشفت و او را ناسزا گفت. شبلى رفت.
در دكان نانوایى، مردى دیگر نشسته بود كه شبلى را مى‏شناخت. رو به نانوا كرد و گفت: «اگر شبلى را ببینى، چه خواهى كرد؟» نانوا گفت: «او را بسیار اكرام خواهم كرد و هر چه خواهد، بدو خواهم داد.» دوست نانوا به او گفت: «آن مرد كه الآن از خود راندى و لقمه‏اى نان را از او دریغ كردى، شبلى بود.»
نانوا، سخت منفعل و شرمنده شد و چنان حسرت خورد كه گویى آتشى در جانش برافروخته‏اند. پریشان و شتابان، در پى شبلى افتاد و عاقبت او را در بیابان یافت. بى‏درنگ، خود را به دست و پاى شبلى انداخت و از او خواست كه بازگردد تا وى طعامى براى او فراهم آورد. شبلى، پاسخى نگفت. نانوا، اصرار كرد و افزود: «منت بر من بگذار و شبى را در سراى من بگذران تا به شكرانه‌ی این توفیق و افتخار كه نصیب من مى‏گردانى، مردم بسیارى را اطعام كنم.» شبلى پذیرفت.
شب فرا رسید. میهمانى عظیمى برپا شد. صدها نفر از مردم بر سر سفره‌ی او نشستند. مرد نانوا صد دینار در آن ضیافت هزینه كرد و همگان را از حضور شبلى در خانه‌ی خود خبر داد.
بر سر سفره، اهل دلى روى به شبلى كرد و گفت: «یا شیخ! نشان دوزخى و بهشتى چیست؟» شبلى گفت: «دوزخى آن است كه یك گرده‌ی نان را در راه خدا نمى‏دهد؛ اما براى شبلى كه بنده‌ی ناتوان و بیچاره‌ی او است، صد دینار خرج مى‏كند! بهشتى، این‌گونه نباشد.»

برگرفته از: عطار نیشابورى، الهى‌نامه (مثنوى)، تصحیح فؤاد روحانى، ص 72 71

 

 

 





نوع مطلب : چه خبرهاست که ما بی‌خبریم!!!، مذهبی - اعتقادی، 
برچسب ها : جعفر بن بونس، شبلی، عارف، عرفان، تصوف، جنید بغدادی، دوزخ، دوزخی، حکایت، عطار نیشابوری، الهی‌نامه، فواد روحانی،




 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب
 
   

ابزار هدایت به بالای صفحه