تبلیغات
کیمیا - مطالب اسفند 1388
 
درباره وبلاگ


سلام؛اگر دنبال چیز خاصی آمده‌اید، از قسمت موضوعات، خاصه از برچسب‌ها، استفاده کنید؛ ضمنا از امکان جستجو هم غافل نشوید. اگر نظر نمی‌دهید -که احتمالش زیاد است- لطف کنید با رای دادن به مطلبی که خوانده‌اید، اثری از این که اینجا بودید، برایم بگذارید؛ آدم است دیگر، دلش خوش است به رفت و آمد.بعضی از پست‌هایم حتما رمزدار هستند که برای عده‌ی خاصی می‌نویسم؛ اما اگر فکر کردید شاید به درد شما هم بخورد، بگویید! شاید رمزش را برایتان فرستادم. اگر احیانا معنی واژه‌ای را نمی‌دانستید، فقط کافی‌ست سلکت‌ش کنید؛ تا معنایش نمایش داده شود. این مزیت خصوصا در اشعار و... کاربرد خواهد داشت. ضمنا برای بهتردیدن وبلاگ کیمیا، ترجیحا از مرورگر گوگل کروم یا فایرفاکس استفاده کنید.فعلا همین.یاعلی

مدیر وبلاگ : کیمیا
ویژه‌های کیمیا


نظرسنجی
شما معمولا در نظرسنجی‌هایی که وبلاگ‌ها برگزار می‌کنن، شرکت می‌کنید؟ :)





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :




کیمیا
امروز که در دست توام مرحمتی کن / فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت ؟؟؟
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه 1388/12/28 :: نویسنده : کیمیا

سلام
چند وقته كه به دلايل مختلف نتونستم پست «جمعه‌ها با حافظ» رو ثبت كنم، اما جمعه‌ي آخر سال 1388، بهانه‌اي خوبي بود تا دوباره تفال بزنم به ديوان خواجه‌ي شيراز و باقي ماجرا. اما قبل از اون پيشاپيش، سال جديد رو به همه‌ي دوستانم تبريك مي‌گم و اميدوارم سالي كه قراره واردش بشيم، سالي باشه به معناي واقعي كلمه، پربركت. كيميا هميشه دعاگوي دوستانش هست، شما هم كيميا رو فراموش نكنيد!
ياعلي

نيت كنيد تا ببينيم اين هفته و اين‌بار حافظ چي مي‌گه!
بسم الله ...

بسم الله الرحمن الرحيم

دوش از جناب آصف پيك بشارت آمد
كز حضرت سليمان عشرت اشارت آمد
خاك وجود ما را از آب باده گل كن
ويرانسراي دل را گاه عمارت آمد
اين شرح بي‌نهايت كز زلف يار گفتند
حرفي است از هزاران كاندر عبارت آمد
عيبم بپوش زنهار اي خرقه‌ي مي‌آلود
كان پاك پاكدامن بهر زيارت آمد
امروز جاي هر كس پيدا شود ز خوبان
كان ماه مجلس‌افروز اندر صدارت آمد
بر تخت جم كه تاجش معراج آسمانست
همت نگر كه موري با آن حقارت آمد
از چشم شوخش اي دل ايمان خود نگه دار
كان جادوي كمانكش بر عزم غارت آمد
درياست مجلس او درياب وقت و در ياب
هان اي زيان‌رسيده وقت تجارت آمد
آلوده‌يي تو حافظ فيضي ز شاه درخواه
كان عنصر سماحت بهر طهارت آمد



پ.ن:
آرشيو نوشته‌ها و پست‌هاي سال 1388 رو يه نگاهي انداختم؛ با تعجب انگار اصلا تو سال رو به اتمام، «جمعه‌ها با حافظ» ثبت نكردم. براي خودم كه خيلي عجيب بود. اميدوارم سال جديد، يه سال همه‌جوره متفاوت باشه.
...

اصلاحيه‌ي پي‌نوشت:
نمي دونم چرا اشتباه كردم؛ براي خودمم خيلي عجيب بود كه اصلا تو سال گذشته «جمعه‌ها با حافظ»ي ثبت نكرده باشم. دوباره با دقت آرشيو كيميا رو نگاه انداختم؛ 3 تا «جمعه‌ها با حافظ» ديگه هم غير از اين پست ثبت شده بود :دي ؛ پيري و هزار عيب و علت ديگه :دي ! ببخشيد! ياعلي



 




منبع:
http://www.kimiaweb.blogfa.com



نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 1388/12/12 :: نویسنده : کیمیا



صداي در خانه كه بلند شد از جا پريد و پابرهنه به سمت در دويد. دامن پيراهنش در هوا مي‏رقصيد. در را كه باز كرد ابوطالب در چهارچوب در ظاهر شد، خستگي در چهره‏اش موج مي‏زد. نگاهي به فاطمه انداخت همسرش مثل روزهاي قبل نبود. روزهاي قبل وقتي در مي زد صداي قدم‌هاي آهسته و آرام او را مي‏شنيد كه به سمت در مي‏آيد، اما امروز هنوز در نزده، پابرهنه به سمت در دويده بود. چهره‏اش گلگون بود و از نگاهش معلوم بود مي‏خواهد چيزي بگويد. با خودش گفت: نكند براي محمد اتفاقي افتاده باشد؟ پرسيد: محمد كجاست؟
فاطمه با شنيدن اسم محمد چشمانش برق زد: رفته توي كوچه، رفته با بچه‏ها بازي كند! سر و صداي بچه‏ها از توي كوچه مي‏آيد. ابوطالب نفس راحتي كشيد و داخل خانه شد و در را پشت سرش بست و به طرف حصيري كه زير تنها نخل حياط پهن بود رفت و رويش نشست.
فاطمه سريع رفت و از گوشه‌ي حياط مشك آب را برداشت، درش را باز كرد و كمي آب در كاسه‌ي سفالي بزرگ ريخت و آمد كنار ابوطالب روي حصير نشست و كاسه آب را دست شوهرش داد. اصلاً آرام و قرار نداشت از شدت هيجان زبانش بند آمده بود.
ابوطالب كاسه آب را يك‌نفس سر كشيد و كاسه را به دست فاطمه داد و گفت: راستي مثل روزهاي گذشته نيستي انگار مي‏خواهي چيزي بگويي!
فاطمه كاسه را روي حصير گذاشت و سرش را بالا گرفت و به شاخ و برگ‌هاي نخل نگاه كرد كه از لابه‏لايشان آسمان پيدا بود. چشمانش برق مي‏زد و آنچه را كه بايد تعريف كند با هيجان براي ابوطالب تعريف كرد.
حرفهايش كه تمام شد چهره ابوطالب شكفته شد و خستگي به سرعت از چهره‏اش پر زد و رفت. انگشت شهادتش را آرام آرام تكان داد و صدايش كه از شوق مي‏لرزيد، فضاي حياط را پر كرد: «قطعا او پيامبر است و پس از مدتي پسري از تو متولد مي‏شود كه يار و همراه او خواهد بود.»
***


پسربچه‏ها، آرام جوري كه صداي در بلند نشود از در نيمه‏باز خانه وارد حياط شدند. پاهاي سياه و چركشان با پيراهن سفيد و بلندشان اصلاً جور درنمي‏آمد.
توي خانه سكوت بود و سكوت! حتما كسي خانه نبود. سه تايي دويدند طرف نخل گوشه حياط و مثل گربه تند و تند از آن بالا رفتند.
فاطمه صداي قدم‌هاي پاهايي را شنيد. رواندازي از روي رختخواب‌هاي گوشه‌ي اتاق برداشت و انداخت روي محمد كه خواب بود و صداي نفس‌هاي آرام و يكنواختش فضاي اتاق را پر كرده بود. از اتاق بيرون آمد و توي ايوان ايستاد. سه تا سفيدي لابه‏لاي شاخه‏هاي نخل ديده مي‏شد. داشتند تند و تند خرما مي‏خوردند و هسته‏هايش را مي‏ريختند روي زمين. هر هسته‏اي كه روي زمين مي‏افتاد تك صدا مي‏كرد. يكدفعه صداي يكي از سفيده‏ها بلند شد، داشت با انگشت به فاطمه اشاره مي‏كرد. هر سه تا سفيدي با وحشت از نخل پايين پريدند و روي زمين ولو شدند، اما زود خوشان را جمع و جور كردند و بلند شدند و از خانه بيرون زدند و در را محكم پشت سرشان بستند.
فاطمه از پله‏هاي ايوان پايين آمد و به طرف نخل رفت. روي شاخه‏هاي پاييني‏اش اصلاً خرمايي ديده نمي‏شد، همه خرماها را بچه‏هاي همسايه خورده بودند. غمگين نشست زير نخل، با خودش گفت: الآن محمد بيدار مي‏شود و گرسنه است و من نمي‏توانم مثل روزهاي گذشته خرما بچينم و بهش بدهم.
نور خورشيد از لابه‏لاي شاخ و برگ‌هاي نخل به زور خودش را روي زمين پهن كرده بود. خيره شد به هسته‏هاي خرما كه روي زمين پراكنده شده بودند. از جا بلند شد و به سمت اتاق به راه افتاد. در خيالش محمد را مي‏ديد كه با چشمان درشتش او را نگاه مي‏كند و منتظر است مثل هر روز بعد از ظهر، فاطمه يك كاسه سفالي كوچك پر از خرما به او بدهد.
وارد اتاق شد. محمد هنوز خواب بود با خودش گفت: الآن است كه از خواب بيدار شود بهتر است خودم را به خواب بزنم.
قبل از اينكه بخوابد تنها پنجره‌ي اتاق را باز كرد و دراز كشيد روي حصير و دستانش را زير سرش گذاشت. چشمانش را بست اما بلافاصله باز كرد و يواشكي به محمد نگاه كرد. محمد جايش غلت زد و يك‌دفعه چشمانش را باز كرد. روانداز را از روي خودش كنار زد و از جا بلند شد.
جاي خطوط حصير بر طرف راست صورتش مانده بود. موهاي پرپشت و سياهش پريشان شده بود. به فاطمه نگاه كرد. فاطمه خواب بود دلش نيامد بيدارش كند، از اتاق بيرون رفت.
دل توي دل فاطمه نبود. چشم‌هايش را باز كرد و از جا بلند شد، روي زانو ايستاد و همان‏طور به طرف پنجره رفت. از پنجره به حياط نگاه كرد. محمد ايستاده بود زير نخل. دست و صورتش را شسته بود و داشت دست‌هاي مرطوبش را به موهايش مي‏كشيد و آن‌ها را به يك طرف مي‏خواباند. حتما مي‏خواست مثل بچه‏هاي همسايه از نخل بالا برود. فاطمه كمي ترسيد، آخر محمد پيش او و شوهرش امانت بود، اگر مي‏رفت بالاي نخل و خداي ناكرده يكطوري‏اش مي‏شد... زبانش را گاز گرفت و به محمد كه هنوز به موهايش دست مي‏كشيد نگاه كرد، او را از بچه‏هاي خودش بيشتر دوست داشت.
محمد با دست به نخل اشاره كرد و گفت: «اي درخت! من گرسنه‏ام!»
اشك در چشمان فاطمه جمع شد، داشت با آستينش قطره‌ي اشكي را كه روي گونه‏اش سرخورده بود، پاك مي‏كرد كه از آنچه ديد تعجب كرد. يكي از شاخه‏هاي درخت خم شده بود روي زمين و محمد داشت از آن خرما مي‏چيد. چند تا خرما كه خورد رفت از كنار مشك آب، كاسه‌ي كوچك سفالي را برداشت و آن را هم پر از خرما كرد و به سمت در خانه دويد. حتما رفت تا خرماها را با بچه‏هاي همسايه بخورد و مثل هميشه با آن‌ها بازي كند.
با رفتن او شاخه‌ي نخل هم از روي زمين بلند شد و به صورت اولش درآمد. قلب فاطمه تند و تند مي‏زد، از اول هم احساس كرده بود اين بچه با بقيه‌ي مردم عادي فرق دارد. از پشت پنجره بلند شد و آمد توي حياط و به نخل نگاه كرد و به شاخه‏اي كه به فرمان محمد روي زمين خم شده بود. چشم‌هايش را ماليد، شايد خواب ديده بود، اما نه او بيدار بود و با چشم خودش ديده بود. حصير كهنه‏اي را كه گوشه‌ي حياط لوله شده بود برداشت و زير سايه‌ي نخل انداخت و منتظر شوهرش ابوطالب شد. دوست داشت هر چه زوتر او بيايد و ماجرا را برايش تعريف كند.
صداي در خانه كه بلند شد از جا پريد و پابرهنه به سمت در دويد. دامن پيراهنش در هوا مي‏رقصيد. در را كه باز كرد ابوطالب در چهارچوب در ظاهر شد، خستگي در چهره‏اش موج مي‏زد. نگاهي به فاطمه انداخت، همسرش مثل روزهاي قبل نبود...
 
محدثه رضایی

منابع:
منبع: الغدير، ج 7، ص 398.




منبع:
http://www.kimiaweb.blogfa.com



نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 1388/12/6 :: نویسنده : شفق
به مناسبت سالگرد آغاز امامت گل نرگس

 

بفرمایید فروردین شود اسفند‌های ما
نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخند‌های ما

 

بفرمایید هر چیزی همان باشد که می‌خواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما  

 

بفرمایید تا این بی‌چراتر کار عالم؛ عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما  

 

سرِ مویی اگر با عاشقان داری سرِ یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقه پیوندهای ما 
 

 

به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو می‌بالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما  

 

شب و روز از تو می‌گوییم و می‌گویند، کاری کن
که «می‌بینم» بگیرد جای «می‌گویند»‌های ما 

 

نمی‌دانم کجایی یا که‌ای! آنقدر می‌دانم
که می‌آیی که بگشایی گره از بندهای ما  

 

بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
همین حالا بیاید وعده آینده‌های ما  

 

مرحوم قیصر امین پور





نوع مطلب : حضرت مهدی (عج)، 
برچسب ها :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب
 
   

ابزار هدایت به بالای صفحه