تبلیغات
کیمیا - مطالب مرداد 1389
 
درباره وبلاگ


سلام؛اگر دنبال چیز خاصی آمده‌اید، از قسمت موضوعات، خاصه از برچسب‌ها، استفاده کنید؛ ضمنا از امکان جستجو هم غافل نشوید. اگر نظر نمی‌دهید -که احتمالش زیاد است- لطف کنید با رای دادن به مطلبی که خوانده‌اید، اثری از این که اینجا بودید، برایم بگذارید؛ آدم است دیگر، دلش خوش است به رفت و آمد.بعضی از پست‌هایم حتما رمزدار هستند که برای عده‌ی خاصی می‌نویسم؛ اما اگر فکر کردید شاید به درد شما هم بخورد، بگویید! شاید رمزش را برایتان فرستادم. اگر احیانا معنی واژه‌ای را نمی‌دانستید، فقط کافی‌ست سلکت‌ش کنید؛ تا معنایش نمایش داده شود. این مزیت خصوصا در اشعار و... کاربرد خواهد داشت. ضمنا برای بهتردیدن وبلاگ کیمیا، ترجیحا از مرورگر گوگل کروم یا فایرفاکس استفاده کنید.فعلا همین.یاعلی

مدیر وبلاگ : کیمیا
ویژه‌های کیمیا


نظرسنجی
شما معمولا در نظرسنجی‌هایی که وبلاگ‌ها برگزار می‌کنن، شرکت می‌کنید؟ :)





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :




کیمیا
امروز که در دست توام مرحمتی کن / فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت ؟؟؟
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM

 

 

چشم و گوش و دل

اگر راه تغذیه‌ی جسمى، «دهان‏» است،

تغذیه‌ی «روح‏» و «فكر»، از راه خواندن، شنیدن، دیدن، انس‌داشتن، معاشرت، كتاب و فیلم، دوست و معلم و پدر و مادر است.

«ارتباط‏»، در ساختار فكر و فرهنگ انسان اثر مى‏گذارد، تا با چه كسى ‏مرتبط شوى و ظرف دل را در اختیار كدام منبع «تغذیه فكرى‏» بگذارى.

برخى، با شعر و قصه‌خواندن و مطالعات ادبى، تغذیه مى‏شوند،

بعضى هم، با شعر سرودن، قصه‌نوشتن و آفرینش‌هاى هنرى، دیگران ‏را تغذیه مى‏كنند.

براحتى نمى‏توان جان و روح را در اختیار هر فرآورده‌ی فكرى و فرهنگى‏گذاشت، چون گاهى مسمومیت روحى پیدا مى‏كنیم.

براحتى هم نمى‏توان نوشت و پخش كرد و در اختیار مردم گذاشت، چون مسؤولیت دارد.

هم «مسموم شدن‏»، جاى ملامت و مؤاخذه دارد، كه چرا سهل‏انگارى ‏و بى‏دقتى؟!

هم «سم پاشیدن‏» و «مسموم ساختن‏»، قابل پیگرد و پیگیرى است،كه مگر اندیشه و روان و ذهن مردم، امانت نیست؟ چرا خیانت‏ به این‏ امانت‌ها؟

اگر در روز حشر، در یكى از ایستگاه‌هاى بازرسى، راه را بر صاحبان‏ «قلم‏» و «بیان‏» ببندند كه: «چه نوشتید، و چرا نوشتید؟» آیا جواب دارند؟

یا اگر از خوانندگان آثار و شنوندگان گفتار بپرسند: «چه را خواندید، و چرا خواندید؟» پاسخى دارند؟

راستى كه ما نسبت ‏به «چشم‏» و «گوش‏» و «دل‏» خویش مسؤولیت‏ داریم:

«ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسؤولا». (10) .

پاسخ‌گویى به آنچه با سرمایه «عمر» و «جوانى‏» كرده‏ایم، كار چندان‏ ساده‏اى هم نیست.

هر كس، حساب خودش را بهتر مى‏داند و نبض قلبش را در دست دارد.

به تعبیر مولایمان على‏علیه السلام:

«قلب، شگفت‏ترین چیزى است كه در انسان است...».(11)

مى‏توان گفت كه قلب، جامع اضداد است.

صفات گوناگون و حالات متضادى دارد،

جاى مهر و كین، عشق و نفرت، محبت و عداوت، باور و انكار، شك و یقین و... است، خانه‌ی اضطراب و اطمینان، بیم و امید، ترس و شجاعت، وحشت و انس است، و چه مى‏دانیم ده‌ها صفات گونه‏گون كه خاستگاه، نهانگاه و جایگاه آن‌ها دل است.

این خانه، نیازمند «مراقبت‏» است.

اگر «محاسبه‏»اى در كار نباشد، مأمن بیگانه مى‏گردد. امید بی‌جا به ‏طغیانش مى‏كشد، نومیدى از تلاش بازش مى‏دارد، خشم و غضب، آن را به تندى و خشونت وا مى‏دارد و رضامندى و پسند، آن را به محافظه‏كارى وخویشتن دارى مى‏كشد!

بیمارى قلب، پنهان است و مرضش بى‏نشان.

به همین جهت، بیماردلان كمتر در پى مداواى مرض‌هاى كشنده‌ی قلب ‏و میراننده‌ی دل‏اند و گاهى «دل‌مردگى‏» را بیمارى به حساب نمى‏آورند تا به‏ مداوا برخیزند.(12)

طب ابدان، روز به روز در حال پیشرفت است و پزشكان جسم، هر روز بیشتر و حاذق‏تر مى‏شوند؛ اما طبیبان روح كمیاب‏تر مى‏شوند و درمان روان ضعیف‏تر مى‏شود و این یك «فاجعه بشرى‏» است!...

غفلت از تصفیه‌ی درون و درمان روح، سقوط‌آور است و انسان را به مرز حیوانات نزدیك‌تر مى‏سازد.

بسته‌شدن دریچه‌ی دل به روى حكمت و معرفت، آدمى را به قساوت، دنیازدگى، بى‏خیالى، بى‌تعهدى، بی‌دردى، خودآرایى و خودنمایى، خودمحورى و خودخواهى و حسادت مى‏كشاند.

آیا «آخرت فراموشى‏»، «خدافراموشى‏» و «خودفراموشى‏» چه ریشه‏اى‏دارد، جز دل‏مردگى؟ و آیا مرگ دل، پیامدى جز بى‏تقوایى دارد؟ (13)

گاهى دل، در جوانان هم پیر و فرسوده است، و گاهى قلب، در پیران هم‏زنده است و نبض خدایى‏اش مى‏زند!

باید در پى «قلب سلیم‏» بود.

 

حجاب چهره جان

علم و دانش، «اندیشه‏» را قانع مى‏كند،

و... «عرفان‏»، روح و جان را سیراب مى‏سازد.

معلم اینگونه «معرفت‏»ها خداست و زمینه‏ساز این تعلیم الهى، «طهارت دل‏» است و «تقوا»، علمى كه با زیادخواندن و نوشتن و تعلیم و تعلم نیست، بلكه یك «نور» و «روشنایى‏» است، از مقوله‌ی «یقین‏»، كه بر رواق جان مى‏تابد، جانى كه پاك و زلال باشد.

امواج حكمت و معرفت، همه‌جا پراكنده است، ولى دلى آن را درمى‏یابد كه دستگاه گیرنده‏اش قوى و سالم باشد و از كدورت گناه و زنگار غفلت و گرد و غبار خودخواهى و غرور، پاك باشد.

در كار فرستنده‌ی حق، عیبى نیست

هر عیب و نقیصه‏اى ز گیرنده‌ی ماست

هر یك از رذائل اخلاقى، حجابى در برابر تابش آن نور است.

دل‌ها همچون ظروفى‏اند كه تا وقتى پر از «آب‏» باشند، جایى براى ‏«هوا» باقى نمى‏ماند.

قلبى كه مشغول است ولى نه به یاد خدا، پر است، ولى نه از یقین و اطمینان، گرفتار است ولى نه در بند محبت پروردگار. طبیعى است كه‏ چنین قلبى نتواند جلوه‏گاه معرفت و «آینه‏» حق‏نما باشد.

مضایقه‏اى از سوى پروردگار نیست، این ماییم كه باید «جان‏» را از سرداب تنگ و تاریك و نمناك و سرد خودخواهی‌ها، هوسرانی‌ها، تكبرها، ریاها، دنیادوستی‌ها، شهرت‏طلبى‏ها و... بیرون كشیم و در پشت‏بام ‏«تواضع‏» و «تسلیم‏»، بر روى بند «زهد» و «اخلاص‏» بگستریم، تا فروغ ‏«معرفة‏الله‏» بر آن بتابد، گرم شود و «تطهیر» گردد.

اگر كوتاهى است، از «ما»ست نه «او».

اگر نقصى هست، از «مخلوق‏» است، نه «خالق‏»!

ماییم كه صورت دل و چهره جان را با غبارى از رذایل و حجابى از غفلت مى‏پوشانیم، و گرنه... خورشید، تابان است و روز، آشكار!

تا قلب، «تزكیه‏» و «تهذیب‏» نشود، نورانیت آن معرفت غیردرسى در آن نمى‏تابد.

مگر مى‏توان خواستار «شهود» بود و دل را آینه نساخت؟

تا علم، دست صاحبش را نگیرد و او را در «راه عمل‏»، پا به پا پیش نبرد و «سلوك عملى‏» به او نیاموزد، جز بارى بر دوش نیست.

خاصیت علم، آن است كه «خشیت‏» و «فروتنى‏» آورد. (14)

شركت در كلاس درس و حضور در مدرسه، قدم نهادن در جایى است‏كه رهاورد آن «تواضع‏» است. و اگر چنین نشد، اینگونه علم، نه تنها «راهنما» نیست، بلكه به «بیراهه‏» مى‏كشاند و علم به «حجاب‏» تبدیل‏ مى‏شود.

راستى، «حجاب‌شدن علم‏» یعنى چه؟

كسى كه محفوظات ذهنى و مشتى اصطلاحات را مایه‌ی فخر و مباهات‏ خود بشمارد، «مغرور» است.

كسى كه به جاى «تعبد» در پیشگاه «وحى‏» و «حكم‏الله‏»، بخواهد هرچیز را با سرانگشت علوم و اصطلاحات، حل و فصل كند و تنها فهمیده‏هاى خودش را «حجت‏» بشمارد، او نه «خداپرست‏»، بلكه «علم‏پرست‏» است و نه مطیع «امر دین‏»، بلكه پیرو «فهم خویش‏» است.

كسى كه به خاطر اصطلاحات علمى، چنان مغرور و متكبر شود كه ازآموختن هر چیز تازه طفره رود و خود را از «آموختن‏» بى نیاز بداند، و از قبول هر تذكر و نقد، سر باز زند، این نیز به گونه‏اى دیگر در علم و دانش را به روى خود بسته است. چگونه علم، «حجاب‏» مى‏شود؟ جز از این راه‌ها؟

تعلم، ایجاد حق مى‏كند و «حق استاد» از بزرگ‌ترین حقوق است.

كسى كه حاضر نباشد در مقابل معلم، كوچكى و تواضع و ادب و احترام‏ نشان دهد، گرفتار همان حجاب است.

كسى كه به خاطر دانشى كه دارد، خود را برتر از همه بپندارد و به ‏دیگران بى‏اعتنایى كند و حرمت پدر و مادر را نگاه ندارد، او هم به نوع ‏دیگرى گرفتار «حجاب علم‏» شده است.

علم، نورانیت درونى است، نه حفظ كردن مشتى اصطلاحات علمى!(15)

هر اندازه كه سواد و دانش، براى انسان «معرفت‏» آورد، به همان اندازه ‏ارزنده است، معرفت‏ به خدا، به خود، به حق، به وظایف بندگى، به حقوق‏ دیگران...

اینهاست نورانیت علم. اگر علم به تهذیب نفس آراسته نشود، كارى ازآن ساخته نیست و آلودگى درونى، غبار چهره‌ی جان مى‏گردد.

 

پ.ن:

10) اسراء، آیه 36.

11) نهج البلاغه، فیض الاسلام، حكمت 105.

12) احى قلبك بالموعظة...(همان، نامه 31).

13) من قل ورعه مات قلبه... (همان، حكمت 349).

14) انما یخشى الله من عباده العلماء. (فاطر، آیه 28).

15) هو نور یقع‏الله فى‏قلب من یرید الله تعالى ان یهدیه (بحارالانوار، ج‏1، ص‏225).

 

 

 





نوع مطلب : مقالات، مذهبی - اعتقادی، 
برچسب ها : اخلاق، ماه رمضان، خودسازی، استاد جواد محدثی، تعذیه روح و فكر، مسمومیت، مسئولیت، قلب، محاسبه، خودفراموشی، خدا فراموشی، حجاب‌ها، حجاب علم،


 

 

دریاى دل، زورق زیاد

آشفتگى «درون‏»، «بیرون‏» را هم آشفته مى‏سازد.

«قرار درونى‏» هم، آرامش بیرونى پدید مى‏آورد و سكون و اطمینان دل، به هیئت ظاهرى هم سنگینى و وقار مى‏بخشد.

اگر «دریا» باشى، با افتادن هر «سنگ حادثه‏»اى، موج بر نمى‏دارى و متلاطم نمى‏شوى.

لنگر باور و یقین، یكى از عوامل آرامش بخش و قرار آفرین است.

راه زندگى را با چه طى مى‏كنى؟

اگر روى دو پاى «بیم‏» و «امید» راه مى‏سپارى، امیدى هست كه با«حفظ تعادل‏»، راه را به سلامت‏ به مقصد برسانى و آنجا «قرار» بگیرى و «استقرار» بیابى.

«خشیت‏» چیست و «خشوع‏» كدام است؟

یكى از همسران حضرت رسول‏صلى الله علیه وآله مى‏گوید:

پیامبر با ما مشغول گفتگو مى‏شد. همین كه هنگام نماز مى‏رسید، چنان‏به خدا مشغول مى‏شد كه گویى ما را نمى‏شناسد!(5)

آرى... «رنگ رخساره خبر مى‏دهد از سر ضمیر».

كشتى دل وقتى در ساحل «ایمان‏» لنگر انداخته باشد، دیگر هیچ ‏طوفانى آن را این سو و آن سو نمى‏برد و به تلاطم نمى‏كشاند.

باید كوشید كه «دریا دل‏» شد و در دریاى دل، «بادبان دعا» برافراشت، بر «زورق یاد» نشست و براى مصونیت از هجوم موج‌ها و تلاطم این دریا از «لنگر یقین‏» بهره گرفت.

كسى كه از داروى آرام‌بخش «یاد خدا» بهره نگیرد، چگونه مى‏تواند از«خشوع‏» و «خضوع‏» و «حضور»، بهره‏مند گردد؟!

هیهات!... كه این گهرها را ارزان نمى‏دهند.

براى غواصى در اقیانوس معرفت، باید شناگرى ماهر بود، بى‏هراس‏ نهنگ و موج دریا، تا به آن گوهر رسید و جرعه‏اى از آن «شراب طهور» نوشید.

این گنج، به رنجش مى‏ارزد.

اگر سر انگشت لطف خدا، تار جان ما را بنوازد، دلمان آهنگ ابدیت و نواى جاودانگى خواهد داشت. اما امان از روزى كه میدان تاخت و تاز شیطان و ملعبه‌ی دست هوس گردد. آنگاه، با موسیقى هوس، بزم ابلیس راگرم مى‏كند و شراب غفلت در جام گناه مى‏ریزد.

قلمرو قلب، هم مى‏تواند «مهبط نور» باشد، هم «جولانگاه‏ شیطان‏».تعیین آن نیز با خود انسان است.

كسى كه دل را در اختیار صالحات بگذارد و چراغ شوق به خیر و عشق‏ به پاكی‌ها و خوبی‌ها را در «خانه‌ی دل‏» برافروزد، «حسنات‏» و «صالحات‏»، جریان زلال و نابى مى‏شود كه از درون جوشیده، به بیرون، به اندام، به ‏چشم و دست و زبان جارى مى‏شود.

وقتى دل پاك و خدایى بر دست و دیده تاثیر گذاشت، حركات انسان ‏همه معنوى و الهى و به رنگ رضاى خدا مى‏شود.

این، ثمره‌ی تزكیه‌ی اخلاق و تصفیه‌ی درون است كه از بركات شب‏بیدارى‏ها و سحرخیزى‏ها و تهجدهاست.

نجواى شبانه و نیایش‌هاى سحرگاهان، فرصت ‏شستشوى روح و جان ‏است. مبادا خواب غفلت، «دیده‌ی دل‏» را فراگیرد و «چشم درون‏» از تماشاى ‏زیبایی‌هاى معنوى هستى در لحظه‏هاى سراسر نور و حضور، كور باشد!

در «كویر آباد هستى‏»، همت و اراده‌ی جوان آگاه است كه مى‏تواند جهانى‏ خرم از ایمان و صفا پدید آورد. انسان، باغبان این مزرعه‌ی پرطراوت حیات ‏است. چرا غفلت از خودسازى؟

كسى كه دنیاى تودرتو و شگفت «دل‏» را سیر نكند و «نفس‏» هزارچهره و هزاردام را نشناسد، با هر نقابى كه به چهره‌ی نفس ببیند، فریب تازه‏اى مى‏خورد و دل او به دام نفس مى‏افتد.

این نیز مرحله‏اى از «خودشناسى‏» است.

آنان كه خود را بهتر بشناسند، راحت‏تر از «خود» مى‏رهند و به «خدا» مى‏رسند و از سرچشمه‌ی كمال انسانى و معرفت ناب، مى‏چشند و سیراب ‏مى‏شوند.

این است معناى «معرفة النفس انفع المعارف‏»(6)

سودمندترین شناخت‏ها، شناخت «خود» است.

و اگر «امروز» نشناسیم، «فردا» بسیار دیر است!

 

تا زمزم یقین

اگر رونده‌ی یك راه و پیرو یك مكتبى،

اگر معتقد به یك مرام و آیین و مبلغ یك ایده و ارزشى، حتمى‏ترین وضرورى‌ترین سرمایه‌ی تو براى ادامه‌ی راه و برنامه، «یقین‏» است، یقین به ‏درستى راهى كه مى‏روى و اصالت‏ باورى كه به آن دل بسته‏اى.

اگر «گوهر یقین‏» داشته باشى، پرشتاب‏تر حركت مى‏كنى و مصمم‏ترگام برمى‏دارى و حرف این و آن و بروز این مشكل و آن مانع، تو را در پیمودن راه، سست و متزلزل نمى‏كند.

درخت تناور دین باورى، از ریشه‌ی یقین تغذیه مى‏شود و سیراب ‏مى‏گردد.

كسى كه گوهر باورهاى تو را برباید، تو را از رفتن هم بازمى‏دارد.

كافى است كه خوره‌ی «شك‏» به عقایدت بیفتد، و شبهه‏اى در باورهاى ‏دینى‏ات پیدا شود، بناى افراشته زندگى و جهت‌گیرى تو نیز در هم ‏فرو مى‏ریزد.

بى‏جهت نیست كه دشمن، به فكر «شبهه‌آفرینى‏» و ایجاد شك وتردید در باورها و «مساله‏دار» ساختن جوانان بر مى‏آید!

«یقین‏»، درخت طیب و طاهرى است كه از آن، میوه‌ی شیرین «عمل‏صالح‏» مى‏روید.

همین عقیده به «مبدا و معاد» را حساب كن، تا چه اندازه در درون جان ‏و عمق باورهایت ریشه دارد و تا چه حد یك سرى «معلومات ذهنى‏» و «تكرار زبانى‏» است؟

اینجاست كه «یقینى‏» بودن عقیده، آشكار مى‏شود.

راستى... باید به «كیفیت‏» عمل اندیشید، یا به «كمیت‏»؟

امام صادق ‏علیه‌السلام فرموده است:

«عمل اندك و پیوسته، همراه با یقین، از عمل زیاد، اما بدون یقین نزد خداوند، برتر است‏».(7)

كسى كه جانش از حرارت یقین گرم نشود، گرفتار سردى یاس و تردید مى‏شود.

موریانه‌ی اعمال یعنى همین!

«باور» را باید پاس داشت. ولى چگونه؟... با «عمل‏».

وقتى «سرمایه‏»اى به كار و تولید زده نشود، نه تنها بازدهى ندارد، بلكه‏ براى صاحب مال، «زیان‏» هم محسوب مى‏شود.

ایمان و یقین و باور، سرمایه‌ی عمل است. اگر طبق باورهایت عمل و اقدام نكنى، آنچه هم دارى سست مى‏شود و ریشه‏اش مى‏پوسد.

چرا «اضطراب‏» و «شك‏» را با «عمل‏» درمان نمى‏كنى؟

شهید مطهرى فرموده است:

«شك، گذرگاه خوبى است ولى توقفگاه خوبى نیست‏».

آرى... باید از «پل شك‏» به سرعت ‏خود را به «ساحل یقین‏» برسانى.

از آموزش امام على ‏علیه‌السلام استفاده كنیم تا یقین ما به شك مبدل نگردد. چاره‏اش، «عمل در هنگام یقین‏» است. آن حضرت مى‏فرماید:

«علم خود را جهل و یقین خود را شك قرار ندهید، وقتى دانستید، عمل‏كنید و هنگام یقین اقدام نمایید».(8)

چرا باید بى‌آنكه عطش روح‌مان را در «زمزم یقین‏» سیراب كنیم، سراغ «سراب شك‏» برویم؟

بى‏جهت نیست كه گاهى نه شورى در سر است، نه امیدى در دل، نه‏توانى براى رفتن، نه اراده‏اى براى تصمیم! لابد پاى باورمان لنگ شده‏است!...

خواجه عبدالله انصارى گفته است:

«یكى چهل سال علم آموزد، چراغى نیفروزد. و دیگرى حرفى نخوانده، دل خلقى بسوزاند! یكى سیراب اما در غرقاب و دیگرى محتاج به نیم‏قطره آب...».

اگر در برخى روایات آمده است كه «یقین، كمترین چیزى است كه ‏میان بندگان تقسیم شده است‏» (9)، ناظر به آفت‌هایى است كه سر راه باورمان‏ وجود دارد.

اگر باورهایت «ویروس شك‏» بگیرد، چگونه ویروس‌زدایى مى‏كنى؟

با «اهل یقین‏»، بیشتر دمخور و مانوس باش!...

آنچه از تو سر مى‏زند، ریشه در باورها و یقین‏هاى تو دارد.

آنچه شاكله‌ی وجودى تو را تشكیل مى‏دهد، «اخلاق‏» توست.

اخلاق، پیش از آنكه یك رفتار خارجى باشد، یك «ساخت درونى‏» و«بافت قلبى‏» است.

مى‏گویى نه؟ یكایك رفتارها و برخوردهایت را زیر ذره‏بین «محاسبه‏» بگذار و آن‌ها را تجزیه و تحلیل كن. به چه نتیجه‏اى مى‏رسى؟

نمودهاى بیرونى رفتار، «ریشه‌ی باطنى‏» دارد و اعمال و حركات و سكنات تو، از آن مى‏روید، هم‌چنان‌كه ساقه و شاخه و برگ و بار، از «ریشه‏» تغذیه مى‏شود، ریشه‏اى كه زیر خاك است و پنهان از چشم.

چگونه مى‏توان شاهد بود كه «حسنات‏» و «صالحات‏»، همچون یك‏ جریان زلال، از چشمه‌ی درون بجوشد و بر اندام ظاهرى و اعمال بیرونى‏جریان یابد؟

مى‏گویند: چشمه باید از خود، آب داشته باشد، و گرنه با آب ریختن، چشمه درست نمى‏شود.

حرف درستى است، وقتى قلبا به كارى عقیده دارى و پاى‏بند یك ایده ‏و مرام هستى، نیازى نیست كه كارى را بر خود، تحمیل كنى، به خصوص‏كارهاى نیك را.

چرا كه رفتار نیكو و خصال شایسته‏ات، میوه‌ی همان «نهال درون‏» است. در غیر این صورت، آنچه مى‏كنى، جزء خلق و خوى خودت نیست، بلكه ‏چیزى تصنعى و بدلى است، مثل شاخه‌ی سبزى كه به درخت ‏خشك، وصل‏كنند، مثل میوه‏اى كه به یك درخت‏ بى‏ثمر بیاویزند.

با این ظاهرسازى و تظاهر، كه را مى‏توان فریفت، و... تا كى؟

وقتى طوفان شهوت‏ها بوزد،

وقتى سیلاب حادثه‏ها جارى شود،

وقتى تندباد جاذبه‏هاى دروغین و جلوه‏هاى پوچ از راه برسد، چیست وكیست كه بتواند در برابرش بایستد؟ جز چیزى و كسى كه ریشه‌دار و استوار باشد؟ كسى كه «فضایل اخلاقى‏» را در خویش به صورت «ملكه‌ی راسخه‏» در آورده باشد، توان ایستادن دارد.

و گرنه... بیم آن مى‏رود كه آنچه هم هست، دست‌خوش امواج و طوفان‌ها گردد و غارت‌گران از تو «هیچ‏» بر جاى نگذارند!

چه جاى غرور و خوش خیالى؟!

مگر این همه تاراج‌شده‌ی یغمازده را نمى‏بینى؟

آیا مطمئنى آنچه «امروز» دارى، «فردا» هم در اختیار توست؟

ببینیم و... تعریف كنیم!

 

پ.ن:

5) سنن النبى، علامه طباطبایى، ص‏251.

6) غرر الحكم، ج‏6، ص‏148 (چاپ دانشگاه).

7) ان العمل الدائم القلیل على الیقین افضل عندالله من العمل الكثیر على غیریقین (میزان الحكمه، ج 10، ص 776).

8) نهج البلاغه، حكمت 266.

9) لم یقسم بین الناس اقل من الیقین (اصول كافى، ج 2، ص 52).

 

 





نوع مطلب : مقالات، مذهبی - اعتقادی، 
برچسب ها : اخلاق، ماه رمضان، خودسازی، استاد جواد محدثی، آرامش درون و برون، یقین، بیم و امید، تزكیه‌ی نفس، سحر، مناجات نیمه‌شب، شك، انس با اهل یقین،


 

 

در قلمرو دل

دنیاى شگفت و اسرارآمیز دل و نقش اثرگذار آن در زندگى و ضرورت مراقبت از حالات قلبى وروحى را در این بخش مى‏خوانید. قلمرو دل‏ها، دنیایى است هم آشنا، هم غریب و مهجور كه شناخت آن ‏ضرورى است و نورافشانى به راه‏ آن، ضرورى‏تر.

 

مثل آینه

چرا همیشه به فكر درمان جسم؟

مگر «جان‏» بیمار نمى‏شود كه مداوایش كنیم؟

خدا، بیش از «برون‏»، به «درون‏» مى‏نگرد و بیش از «قال‏»، به «حال‏».

او مشترى دل‌هاى با صفاست، دل‌هایى بى‏كینه و حسد، بى‏غرور و خودپسندى.

دل نیز كور مى‏شود، همچون دیده.

دل نیز كدر مى‏شود و غبارآلود، مثل آیینه‌ی غبارگرفته.

دل نیز سخت مى‏شود، همانند سنگ.

دل نیز بسته و قفل مى‏گردد، هم‌چون درب.

اگر سنگ‌دلان، كوردلان، بیماردلان و تیره‌دلان، ندانند كه دچار چه ‏آفت و گرفتار چه دردى هستند، این خود، بزرگ‌ترین درد و بیمارى است!

گاهى دل، بت‏خانه مى‏شود، و تو مى‏پندارى كه خدا در خانه‌ی دلت جاى‏گرفته است.

گاهى دل، بیمار مى‏گردد و حتى لذیذترین معارف وحى و نكته‏هاى ‏«عبرت‏» و «هدایت‏» هم در كام جان، مزه نمى‏كند و گرانبهاترین گوهرها نیز، به مزاج آن نمى‏سازد.

چه مى‏توان كرد با دلى كه هیچ زاویه‏اى از آن، پذیراى نور حقیقت ‏نیست؟!

همانطور كه خانه را از غبار و آلودگى پاك مى‏كنى و مرتب مى‏سازى تا پذیراى مهمان عزیزى باشى، خانه‌ی دل را هم باید از «ریا» و «گناه‏»، گردگیرى كنى.

چند مشت «آب توبه‏»، صورت جان را جلا مى‏دهد و «دیده‌ی دل‏» را شفاف مى‏سازد.

دل‌هاى زنگار گرفته، نمى‏تواند آینه‏اى باشد كه «نور یقین‏» در آن ‏انعكاس یابد.

وقتى دست و لباس چرك را مى‏شوییم، چرا «دل آلوده‏» را تطهیر نكنیم؟

و چه دنیاى شگفتى است این «دنیاى دل‏»!

اگر «امیر» آن نباشى، «اسیر»ش خواهى شد.

و اگر «خدا» را مهمانش نسازى، «شیطان‏» آن را اشغال خواهد كرد.

آنچه در «دل‏» و «اندیشه‏» جاى مى‏گیرد و جزو باورها و دیدگاه‌هاى ‏انسان مى‏گردد، اغلب از راه «دیدن‏» و «شنیدن‏» است.

اگر قلب، خانه‏اى باشد كه جایگاه عقیده است، «چشم‏» و «گوش‏»، دو پنجره است كه از بیرون، محتواها و مفاهیم و مضامینى را وارد این خانه ‏مى‏سازد.

پس براى داشتن «درون‌مایه‏»هاى متعالى و سالم، باید به كنترل و مراقبت از این دو دریچه و روزنه پرداخت.

«دربانى دل‏» یعنى این.

آنچه مى‏خوانیم و مى‏شنویم و مشاهده مى‏كنیم، در دل و ذهن ما اثر مى‏گذارد.

كتابچه‌ی دل ما، از واژه‏ها و تعبیراتى مثل دیده‏ها و شنیده‏ها نگاشته ‏مى‏شود. خمیرمایه‌ی محتواى این كتاب درونى، از همین مسموعات و مشاهدات تشكیل مى‏گردد. (1)

وقتى «چشم‏» و «گوش‏» و به تعبیر دیگر آنچه مى‏بینیم و مى‏شنویم، در شكل‌دهى فكر و اخلاق و شخصیت و باورهاى ما تا این حد مؤثر است،آیا رواست كه این دو پنجره، بى‏حفاظ و مراقبت در برابر هر سخن و صحنه‏ و نوشته و فیلم و صدا و... باز باشد؟

عارفان بزرگ، نسبت‏ به آنچه بر دل وارد مى‏شود و آنچه بر ذهن‏ها القاء مى‏گردد، مراقبت داشته‏اند و یكى از عوامل رسیدن به آن رشد روحى ومعنوى را «نگهبانى دل‏» دانسته‏اند. تعبیرشان این بوده است كه ما «بواب‏قلب‏» و دربان دلمان بوده‏ایم كه به این جا رسیده‏ایم.

كیست كه به صفاى باطن خود علاقه داشته باشد، اما نسبت‏ به ‏«واردات قلبى‏» بى‏توجه باشد؟

و كیست كه به سلامت فكرى خود اهتمام ورزد، اما حفاظت و كنترلى ‏نسبت ‏به آنچه در معرض چشم و گوش او قرار مى‏گیرد، نداشته باشد؟

مراقب درها و پنجره‏هایى باشیم كه به روى دلمان باز مى‏شود!...

 

حفاظت از حریم دل

هم نور و نسیم، از رخنه‏ها و روزنه‏ها عبور مى‏كند،

هم غبار و گرد و خاك!

كسى كه در اندیشه پاك نگه‌داشتن دل خویش از وسوسه‏هاى شیطان ‏و هواى نفس و آلایش‌هاى دنیا زدگى و خدافراموشى است، باید رخنه‏هاى ‏ورود این آلودگى‏ها را به قلب خود ببندد.

سیلاب، از كمترین شكاف، نفوذ مى‏كند و خانه‏اى را ویران مى‏سازد.

غبار و دود و هواى آلوده، از منفذهاى كوچك نیز عبور مى‏كند و فضا و دیوار را تیره و آلوده مى‏كند.

بارانى كه بر سقف خانه‏اى مى‏بارد، وجود كمترین شكاف و ترك در پشت‏بام، موجب چكه كردن آب و گاهى فرو ریختن سقف مى‏شود.

باید دل را نسبت ‏به ورود «هوس‏»، عایق‏بندى كرد.

در بستن منافذ و شكاف‌ها و رخنه‏هایى كه از آن‌ها انگیزه‏هاى گناه به ‏خانه‌ی دل راه مى‏یابد، هرچه دقت و محكم كارى شود، خوب است.

مال‌دوستى، جاه‏طلبى، شكم‌بارگى، حرص و طمع، هر كدام مى‏تواند مثل رخنه‏اى، «غبار حرام‏» و «دود گناه‏» را به درون زندگی‌ها وارد كند. شهوت سیرى‏ناپذیر، رخنه‏گاه ابلیس در «حریم قلب‏» و آشیانه‌ساختن و ماوا گرفتن در آن است.

كسى كه نتواند «تمنیات‏» خود را كنترل كند و بر خواسته‏هاى دل مهار بزند، در برابر هجوم سیلاب، مصون نیست.

كسى مى‏تواند در مقابل «هجوم فرهنگى‏» مقاومت كند كه به سد دفاعى «تزكیه‌ی نفس‏» مجهز باشد.

خودسازى، از این رهگذر بر هر جوان ضرورى است. هر چند به محدودسازى خویش مى‏انجامد، ولى «مصونیت‏»، ثمره‌ی آن است، میوه‏اى شیرین ‏و سعادت‌آفرین.

فیض كاشانى كه از كارشناسان روح و جان آدمى است و «نفس‏شناس‏» چیره‌دستى است، مى‏گوید:

«درگیرى بین سپاه فرشتگان و شیاطین و كشمكشى كه در میان این دو در میدان قلب بر پاست، تا وقتى است كه قلب، دریچه‌ی خود را به روى‏ یكى از این دو نیرو بگشاید...»(2)

اگر قلب را همچون قلعه‏اى بدانى، شیطان هم دشمنى است كه براى‏ ورود به آن مى‏كوشد. فرشتگان نگهبان این قلعه‏اند. اما... وقتى با «جنود ابلیس‏» همكارى و همراهى كنى و دل را براى ورودشان مهیا سازى، دیگر فرشتگان نگهبان آن نخواند بود، چرا كه تو و دشمن با هم ساخته‏اید و كار دل را ساخته‏اید!...

علاء بن زیاد گفته است: «قلب، مثل خانه‏اى است كه دزدى از آن‏ مى‏گذرد. اگر چیزى باشد بر مى‏دارد، وگرنه مى‏رود. قلب خالى از هواى هم ‏هرگز مورد نفوذ و دستبرد شیطان قرار نمى‏گیرد.» (3)

كدام قلعه است كه همچون دل‌هاى ما، رها و بى‏حفاظ است؟

كدام خانه مثل قلوب ما، این‏چنین بى در و پیكر است؟

چه كنترل و نظارتى بر ورود و خروج‌هاى قلبمان داریم؟

اگر غفلت‌زده و بى‏خیال باشیم، دشمن جان خدایى ما، هوشیار و بیدار است و تاراجگر.

آیا راه‌هاى ورود و عبور شیطان به دل‌هایمان را بسته‏ایم؟

آیا خانه‌ی دلمان را از كالاهاى هوس برانگیز ابلیس، مانند حرص، حسد، غضب، تكبر، طمع، شتاب، بخل، تعصب، بدگمانى، دنیازدگى، شكم‌بارگى ‏و... خالى كرده‏ایم تا از گزند «عبور سارقانه‏»اش مصون باشیم؟

اگر درونى غیر مهذب و قلبى غیر مصفا داریم، چه تضمینى است كه‏ «نفس اماره‏» طمع به لغزاندن ما نبندد؟

هم «نفحه‌ی رحمانى‏» بر گوش جانمان مى‏دمد، هم «نفثه‌ی شیطانى‏»، تاگوش جانمان شنواى كدام «دعوت‏» باشد! (4) و ما به كدام یك از دو حریف ‏عقل و نفس، میدان دهیم.

اگر «عقل‏» را مشاور خودت كنى، حریف «نفس‏» مى‏شوى. وگرنه، این ‏دشمن درونى و خانگى، خیلى قوى‏تر از تو را به خاك نشانده است.

اگر حیله‏هاى نفس را نشناسى، چگونه مى‏خواهى بر آن غلبه كنى؟

اگر خود را آزاد در اختیار وسوسه‏هاى نفس قرار دهى، چگونه امید دارى‏كه از زنجیرهاى اسارتش در امان بمانى؟

وقتى نتوانى بر مركب چموش «غضب‏» مهار بزنى، با مغز بر زمینت‏ مى‏كوبد. وقتى قوه‌ی «شهوت‏» را در كنترل نداشته باشى، رسوایت مى‏سازد! اگر دل را از حسد، ریا، عجب، خودخواهى، تكبر، بدگمانى و حرص، پاك‏كنى، شیطان از كدام راه مى‏تواند وارد قلعه‌ی قلبت ‏شود؟

اینها هر كدام، گذرگاه پیدا و پنهان رخنه‌ی ابلیس به درون توست.

گاهى «تكبر»، نمى‏گذارد در مقابل «حق‏»، تسلیم شوى.

گاهى هم «خودپسندى‏»، مانع مى‏شود كه «عیب‏» خود را ببینى و از تذكر و هشدار یك دلسوز و خیرخواه، بهره بگیرى.

كسى كه خارى را در چشم دیگران مى‏بیند، اما درختى را در دیده‌ی‏ خویش نمى‏بیند، گرفتار «كوردلى‏» است. این محصول همان «حب نفس‏» و «خودخواهى‏» است.

آرایش ظاهر براى «مردم‏»، چه سود خواهد داشت؟ وقتى كه خودت و خدایت مى‏دانید كه در باطن چه خبر است!

آنكه روحیه‌ی «تواضع‏» دارد، حرف حق را مى‏پذیرد، از انتقاد استقبال ‏مى‏كند، نصیحت‏ خیرخواهانه‌ی یك دوست ‏خوب یا مربى دلسوز را به دیده‌ی ‏منت مى‏گذارد و سپاسگزار او مى‏شود.

چه كسى گفته كه ما بهترین و بى‏عیب‏ترین هستیم؟

چرا بى‏شكیبى و تحمل‌ناپذیرى و كم‌ظرفیتى نشان دهیم كه «راه‏خیر» را به روى خودمان ببندیم؟!

كیست كه بى‏نیاز از «تذكر» باشد؟

 

پ.ن:

1) امام على‏علیه السلام: القلب مصحف البصر (دل كتاب چشم است). میزان الحكمه،ج 8،ص 212.

2) محجة البیضاء، ج 3، ص 32.

3) همان، ص‏33.

4) ما من مؤمن الا و لقلبه اذنان فى جوفه: اذن ینفث فیها الوسواس الخناس، و اذن ینفث فیها الملك، فیؤید الله المؤمن بالملك. (میزان الحكمه، ج‏8،ص‏226).

 

 





نوع مطلب : مذهبی - اعتقادی، مقالات، 
برچسب ها : اخلاق، ماه رمضان، خودسازی، استاد جواد محدثی، دل، بیماری دل، نفس، بیماری نفس، درمان دل، فیض كاشانی، حودشناسی،




( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب
 
   

ابزار هدایت به بالای صفحه