نگاهی به تاریخ فلسطین از آغاز تا امروز
قسمت دوم :
فصل اول : سرزمین پیامبران
دوهزار سال قبل از میلاد مسیح تا قرن چهاردهم میلادی ( رنسانس )
فلسطین جزء معدود سرزمینهایی است که اراده خدا بر تقدیس آن قرار گرفته است . مسجد الاقصی ، سومین حرم شریف مسلمانان در این مکان قرار دارد و این سرزمین جایگاه ادیان الهی چون موسویت ( که یهود جزیی از آن است ) و مسیحیت بوده است . در این میان سابقه تاریخی یهودیان در فلسطین ، یکی از ادعاهای صهیونیستها در جهت تقویت گرایش یهودیان به ایجاد ملتی در فلسطین و به حق جلوه دادن تصاحب آن شده است . اما جالب اینجاست که بر اساس شواهد تاریخی یهودیان نه تنها ساکنان اولیه فلسطین نبوده اند بلکه حتی بیشتر از سایر اقوام نیز بر آن حکومت نداشته اند .
تجار پشم قرمز
2000 سال تا میلاد مسیح مانده بود که قبائلی از اهالی اور عراق به حوالی مدیترانه رسیدند .
جایی به نام « کنعان » که به زبان « آرامی » شغل مردم خودش را معرفی می کرد ؛ یعنی « تجار پشم قرمز » . مردمی که حالا میزبان پناهندگانی بودند که زندگی شان به تاراج همسایگان رفته بود و اکنون به دنبال یک مأمن به روستاهای کنعان رسیده بودند . روستاهایی که حتی در خواب آرامشان هم نمی دیدند که روزی ، یکی از جنجالی ترین نقاط جهان شوند .
در میان تازه واردها ، مردی بود که اگر چه هنوز پسری نداشت اما بعدها ، تاریخ به او لقب « پدر پیامبران » داد . او در پیری صاحب دو پسر شد ؛ اسماعیل و بعد اسحاق . اسماعیل به صحرای حجاز رفت و از نسل او مردی در آخر الزمان ، آخرین پیامبر خدا شد . اسحاق در سواحل سرسبز مدیترانه ماند و از او یعقوب ، به دنیا آمد و اسراییل لقب گرفت . فرزندان او به بنی اسراییل معروف شدند . بعدها دوازده پسر یعقوب ، قبایل دوازده گانه بنی اسراییل را به وجود آوردند که به آن « اسباط دوازده گانه اسراییل » می گویند .
یهودا چهارمین پسر اسراییل بود . کسی که به تحریک او فرزند عزیز یعقوب ، یوسف ، به چاه انداخته شد . اما خدا خواست و یوسف ، عزیز مصر و پناه مردم قحطی زده شد و زمانی که یعقوب و فرزندانش به مصر رفتند ، این بار ، یهودا در نقش برادری مظلوم و بی تقصیر به ملاقات یوسف رفت . یهودا ، نماد خدعه و دورویی بود و یوسف ، پیامبر خدا و از پیامبر خدا جز بخشش و بزرگواری چه انتظاری می رود و یوسف چنین کرد .
پس از آن بنی اسراییل ساکن مصر شدند و قرنها ، تحت ستم فراعنه بودند تا اینکه موسی به دنیا آمد و در حدود 1290 ق . م آنها را از مصر به طرف ارض کنعان برد . موسی از آنها خواست به کنعان بروند و با مردم آنجا بجنگند اما آنها ترسیدند و نا فرمانی کردند . نتیجه این بهانه گیری و سرکشی ، نفرین موسی بود و سرگردانی چهل ساله در صحرای سینا تا اینکه تالوت به امر خدا رهبر قوم شد و با سپاهی که داود هم در آن حضور داشت کنعان را فتح کرد و قوم سرگردان وارد آن شدند . چند سال بعد داود به پیامبری رسید و حکومتی تشکیل داد و پس از او پسرش سلیمان ، مرزهای حکومت را گسترش داد . مرزهایی که دقیق به حافظه تاریخ سپرده نشد و این بهانه را به دست یهودیان داد که امروز مرزهای واقعی قلمروی حکومت خود را از نیل تا فرات بدانند .
پس از سلیمان بین بنی اسراییل اختلاف افتاد و قلمروی حکومتی دو تکه شد ، با دو دولت . یکی متعلق به ده سبط که مرکز آن سامره بود و به اسم افراییم معروف شد و دیگری یهودیه با مرکزیت اورشلیم که متعلق به دو قبیله بزرگتر بود . این دعاوی خانوادگی بنی اسراییل ، حدود 10 قرن قبل از میلاد مسیح شروع شد و جنگ و ستیز ، هر دو دولت افراییم و یهودیه را ضعیف کرد تا اینکه یهودیه با آشوریان همدست شده و بر علیه افراییم توطئه کردند و این سرزمین را قسمتی از مملکت خود کردند .
« یهود » یا « بنی اسراییل » ؟
این پایان دوران طولانی بنی اسراییل است که با حسد برادران یوسف به رهبری یهودا آغاز می شود و در سال 720 ق . م با فروپاشی مملکت افراییم و شروع یکه تازی فرزندان یهودا به پایان می رسد . اما دولت یهودیه در کنار مدیترانه باقی می ماند تا مردم آن ، ده سبط بنی اسراییل را به بردگی ببرند و اموال آنان را غارت کنند و اندک اندک ، هویت و زبان آنها را در هویت و زبان خود مستحیل کنند و تاریخ ، نام یهودا را به جای نام بنی اسراییل بشناسد . چرا که به اعتقاد یهودیان این ده سبط در تاریخ گم شده اند ! گویی فرزندان یهودا ، گم کردن برادر را ، به خوبی از جد خود آموخته بودند .
در همین جا بد نیست که به تفاوت « بنی اسراییل » ، « یهود » و پیروان آیین موسوی ( موسی علیه السلام ) توجه کنیم . یهودیها که فرزندان یهودا ، یا به عبارتی بخشی از بنی اسراییل را تشکیل می دهند ، قومی به جا مانده از زمان حضرت یعقوب ، یعنی پیش از نبوت موسی (ع) ، هستند که بعد از رسالت آن حضرت به ایشان می گروند و این اشتباه که گاهی به پیروان آیین موسوی ، یهودی گفته می شود شاید به موضوعی که پیشتر به آن اشاره شد بر می گردد ؛ گم شدن ده سبط دیگر ! و البته موضوع به همین جا ختم نمی شود ، گم شدن این ده سبط همه ی سرمایه های تاریخی بنی اسراییل را به حساب یهود ریخته است . از جمله سرزمینشان را . به طوری که یهود که فقط دارای کشور کوچک یهودیه بود ، امروز ادعای مالکیت بر کل سرزمین نیل تا فرات را می نماید .
ادامه دارد ...

نگاهی به تاریخ فلسطین از آغاز تا امروز
قسمت اول :
ببخشید چند لحظه !
« اسرائیل موجود ، فقط یک پنجم از خاکی است که باید به دست ما باشد و این وظیفه ماست که چهار پنجم دیگر را با فعالیت و پشتکار به دست آوریم . » مناخیم بگین (1)
این جملات فقط آرمان رهبران صهیونیست نیست ، بلکه امروز هر دانش آموز یهودی که تورات را از شش سالگی می آموزد باید این جمله تورات را به خاطر بسپارد که : « این سرزمین را به ایشان می دهم . حتی به فرزندان اسرائیل . » (2)
ارض موعود در تورات ، از نهر مصر – نیل – تا فرات معرفی شده است که فلسطین کنونی بخشی از آن است . بقیه قسمتها را می توان روی نقشه هایی دید که از طرف دولت یهود ، به عنوان اسرائیل ایده آل معرفی شده است . این قسمتها شامل کشورهای اردن ، سوریه ، لبنان ، بخش زیادی از عراق ، قسمت وسیعی از مصر ، تمام صحرای سینا و دلتای نیل و قطعه ای از حجاز می باشد .
اما آیا اعتقادت مذهبی یهودیان آنها را به فکر انداخت که سرزمین موعودشان را از غیر یهودیان پس بگیرند ؟ پاسخ دادن به چنین سوالی و سوالهای دیگری از این دست ، در تحلیل مسایل مربوط به فلسطین نقشی اساس دارد . اینکه چه عواملی منجر به آن شد که یهودیان ، تصمیم بگیرند سرزمینی ملی داشته باشند و این تصمیم چگونه تقویت شده و به مرحله عمل رسید یا اینکه تاثیر جنگ اول و دوم در پیشبرد این هدف چه بود ، همه سوالهایی هستند که پاسخ به آنها به عنوان پیش نیاز ارزیابی مسایل مطرح در مورد فلسطین ، ضروری به نظر می رسد و هرگونه نظریه ای در این باب بدون گذر از این مرحله ، مانند تحلیل فیلمی است که از میانه به تماشای آن بنشینیم .
در اینجا لازم است به نکته مهمی اشاره کنیم و آن اینکه ، بهره مندی از یک نگاه صحیح به مسئله فلسطین نیازمند اشراف به ابعاد گوناگونی در این مسئله است که در هیچ کتابی ، این ابعاد یکجا مورد بررسی قرار نگرفته است و مطالعه کتب مختلف برای اشخاصی که فرصت مطالعه و یا آشنایی کافی با کتب ندارند ، میسر نیست . لذا در این کتاب [ نوشتار ] سعی بر آن بوده است تا جایی که ممکن است این ابعاد ، هر چند به طور چکیده و خلاصه مورد بررسی قرار گیرد تا ضمن ارائه یک دید کلی ، جایگاه ابعاد مختلف را در این موضوع مشخص کند . با این امید که علاقه مندان بتوانند با مراجعه به کتب موجود ، به تکمیل اطلاعات خود بپردازند .
پ . ن :
1و 2 : لولای سه قاره / شمس الدین رحمانی .
پ . ن کیمیا :
سلام !
« این نقشه جعلی است » عنوان کتابچه ای است با همین عنوان که به همت سرکار خانم « زهرا اشعری » و توسط « موسسه میراث اهل قلم » از زیر مجموعه های « کتاب دانشجویی » چاپ گردیده است . کیمیا نه از روی بیکاری ( در ایام امتحانات ) بلکه از باب احساس وظیفه و از این جهت که قرتار داره ، چیزی رو تو ویتریش به نمایش بذاره که به درد بخورده ؛ همه یا بخشهایی از این کتاب را ، تحت عنوان خود کتاب ، تایپ می کنه و در پستهای جداگانه ای برای خوندن دوستانش ارائه می ده .
تذکرا عرض شد .
موفق باشین .
یاعلی
شهره عارفان ( قسمت اول )
دیباچه
شخصیت جامع و افكار والا و ژرف ابنعربی ، بسیاری از اندیشمندان و صاحبنظران را به سوی خود جلب كرده و آنها را به مطالعه آثار و نقّادی افكارش وا داشته است . گروهی ، در برابرش سر تعظیم و ستایش فرود آوردند و ایمان و اعتقاد دینی و نیز مقام روحانی و معنویاش را ستودند . جمعی دیگر ، اقوال و افكارش را با شریعت ناسازگار یافتند و به قَدْح و سرزنشش پرداختند . در این میان ، عدهای نیز متحیر ماندند و از اظهارنظر خودداری كردند . سرانجام ، گروهی نیز با اینكه افكارش را موافق دین و مذهب نیافتند ، ولی به ملاحظاتی ، معذورش داشتند . شهید مطهری نیز بر این نظریههای گوناگون صحه گذاشته و فرموده است :
محییالدین یكی از اعاجیب روزگار است ؛ انسانی است شگفت و به همین دلیل ، اظهار عقیدههای متضادی دربارهاش شده است . برخی او را ولی كامل و قطب الاقطاب میخوانند و بعضی دیگر ، او را تا حد كفر تنزلش میدهند . ( آشنایی با علوم اسلامی ، ص 114 ) .
با این وصف ، هرگونه قلم فرسایی و تنزیه و تبیین شخصیت ژرف و شگفت محییالدین ، بسیار دشوار و ظریف مینماید و چه بسا گامها و خامهها را به لغزش میكشاند . پژوهشگر ارجمند ، جناب آقای محمد بدیعی با كوششی بیشایبه ، این رسالت سنگین را پذیرفته است و با بررسی منابع و دیدگاههای اندیشمندان گوناگون كوشیده است زنگار و غبار را از چهره این شخصیت عرفانی بزداید . ایشان با توجه به مجال این نوشتار ، به بررسی بعضی شبههها پرداخته است . باشد كه شمس وجود ابن عربی در آسمان عرفان با كنار رفتن ابرها ، شفافتر نمایان شود .
در پایان باید گفت این پژوهش ، فراخوانی است برای اندیشهورزانی كه به واكاوی در ابعاد شخصیت وجودی و افكار بلند این عارف مسلمان پرداختهاند . امید كه این اثر مقبول طبع بهرهوران افتد و راه نیمهتمام معرفی اندیشمندان به انتها بیانجامد.
انّه ولی التوفیق
اداره كل پژوهش مركز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
برگرفته از کتابی با عنوان شهره عارفان
کاری از مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما

سلام
ساعت سه و پانزده دقیقه صبح جمعه است ؛ یکی دو ساعته از هیات اومدیم خونه ؛
دهه اول محرم با تموم اسرارش ، با تموم حس و حالش تموم شد و از دهه دومش هم دو روز گذشت ؛ جدا خوشا به حال اونایی که مشمول تفضل و عنایت ذوات مقدسه حضرات معصومین ، خصوصا حضرت سیدالشهداء و حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیهما شدن . نمی دونم تا کی باید منتظر بمونم برای کیمیا یه شب ، تو عمرش گل کنه و ... .
فکر می کردم فارغ از دهه اول محرم و شلوغی شدید سرم که شدم یه پست جدید برای کیمیا ثبت کنم ؛ خب شد و رسیدیم به جمعه و « جمعه ها با حافظ » !
اولین جمعه ها با حافظ سال 1430 هجری قمری
بسم الله ...
نیت کنید ... !
باز کنم دیوان خواجه شیرازو ؟؟؟
...
بسم الله الرحمن الرحیم
لبش می بوسم و در می کشم می
به آب زندگانی برده ام پی
نه رازش می توانم گفت با کس
نه کس را می توانم دید با وی
لبش می بوسد و خون می خورد جام
رخش می بیند و گل می کند خوی
بده جام می و از جم مکن یاد
که می داند که جم کی بود و کی کی
بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب
رگش بخراش تا بخروشم از وی
گل از خلوت به باغ آورد مسند
بساط زهد همچون غنچه کن طی
چو چشمش مست را مخمور مگذار
به یاد لعلش ای ساقی بده می
نجوید جان از آن قالب جدایی
که باشد خون جامش در رگ و پی
زبانت در کش ای حفظ زمانی
حدیث بی زبانان بشنو از نی
عجیب بود و بسیار جالب !
در طول عمر « جمعه ها با حافظ » کیمیا ، فکر می کنم اولین باره که این غزل تو جواب تفال می یاد .
چی بگم ؟؟؟
خیره ان شاء الله !
کیمیا رو دعا کنید
موفق باشین
تا بعدا
یاعلی

سلام فاحشه !!!
هان؟ تعجب کردی !؟ میدانم در کسوت مردمان آبرومند اندیشیدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است ! اما میخواهم برایت بنویسم !
شنیده ام ، تن می فروشی ، برای لقمه نان ! چه گناه کبیره ای ... ! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند ، من هم مانند همه ام . راستی روسپی ! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو ، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند ، اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این « ایثار » است ! مگر هردو از یک تن نیست ؟ مگرهر دو جسم فروشی نیست ؟ تن در برابر نان ننگ است . بفروش ! تنت را حراج کن ... من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان ، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین .
شنیده ام روزه میگیری ، غسل میکنی ، نماز میخوانی ، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری ، رمضان بعد از افطار کار می کنی ، محرم تعطیلی ! من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه ، جمعه بازار دین خدا را براه کنم ، زهد را بساط کنم ، غسل هم نکنم ، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم ، پیش ازافطار و پس از افطار مشغول باشم ، محرم هم تعطیل نکنم ! فاحشه… دعایم كن .
سلام 
کی می دونه ؟؟؟
شاید دوباره
اینجا هم
به روز شد 

از کیمیا هر چی بگی بر میاد ! 

...
سسسسسسس 

...
تا بعدا
موفق باشین
یا علی 
یعنی میشه یه روز نزدیک نزدیک
بگیرم از خدا
اون چیزی رو که می خوام ؟؟؟!!
برام تو این شبهای عزیز دعا کنید
برا کیمیا و همه کیمیاییها
هر جا رفتید و هر جا بودید
حتی تنها
تو خونه و یه گوشه دنج ، رو سجاده
و
یه مناجات کوچولو
اما بلند
از آقای رضا جعفری
با عنوان
در مسیر آب
:

نه آه مانده برایم نه ناله نه فریاد
به کنج خویش فراموش مانده ام در یاد
هبوط کرده ام از اصل خویش و حیرانم
شبیه برگ خزان در هجوم وحشت باد
نشسته ام به تماشای سقف ویرانم
دوباره خانه ما در مسیر آب افتاد
مرا زخویش بگیر و به خویش برگردان
اسیر باز شود هر پرنده آزاد
کجاست آن که خرابم کند به بیماری
سرش سلامت و خوش باد و خانه اش آباد
به گردن دگران جرم خویش را مفکن
مزن به کوه بزن تیشه بر سر ای فرهاد
به آه دست به دامان چشم خویشتنیم
به زور ناله کشیدیم منت فولاد
به پنج نور مقدس تو را قسم دادن
خداش خیر دهد هر کسی که یادم داد
یاعلی

سلام
بعد از مدتها
توفیق
دوباره
نصیبم شد برای
جمعه ها با حافظ
نیت ... ؟؟؟
بسم الله الرحمن الرحیم
دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد
کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد
خاک وجود ما را از آب باده گل کن
ویرانسرای دل را گاه عمارت آمد
این شرح بی نهایت کز زلف یار گفتند
حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد
عیبم بپوش زنهار ای خرقه می آلود
کان پاک پاکدامن بهر زیارت آمد
امروز جای هر کس پیدا شود ز خوبان
کان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد
بر تخت جم که تاجش معراج آسمانهاست
همت نگر که موری با آن حقارت آمد
از چشم شوخش ای دل ایمان خود نگه دار
کان جادوی کمانکش بر عزم غارت آمد
دریاست مجلس او دریاب وقت و دریاب
هان ای زیان رسیده وقت تجارت آمد
آلوده یی تو حافظ فیضی ز شاه درخواه
کان عنصر سماحت بهر طهارت آمد
یاعلی

آدم گاهی باید احساسشو بگه و گاهی نباید اصلا احساساتشو بروز بده ، گاهی باید دوباره برگردی و داشته هاتو یه نگاه بندازی و گاهی باید تکرار کنی همه اون چیزایی رو که بلدی ، گاهی باید در عین اونی که بلدی سینتو بدی جلو و بگی : « بلد نیستم » و دوباره بشنوی ، گاهی وقتی برمی گردی به گذشته ای که همیشه همیشه ، در حال مرور کردنشی ، یه چیز تازه گیرت میاد و یه چیز جدید کشف می کنی ، و ... و ... و ... عجب دوراهیهای مشکلی هستن اینا ؛کیمیا هم امشب درگیر این دوراهیا بود که دلشو زد به دریا ...
چند بار ، قبل از این هم ، این شعر رو خونده بودم و کیف کرده بودم اما این دفعه یه چیز دیگه بود ؛ درست مثل اینکه بی هوا یه لیوان آب جوش رو به خیال اینکه آب یخه ، سر بکشی ؛ یا یه فلفل تند رو به هوای اینکه شیرینه ، گاز بزنی ؛ ... شباهت من با این مثالها دقیقا و تحقیقا تو « سوختن » بود که بماند ... .
ظاهرا مناسبت ظاهری این شعر مال الان نیست اما ... :
این جشنها برای من آقا نمی شود
شب با چراغ عاریه فردا نمی شود
من بیشتر برای خودم گریه می کنم
این جشنها برای تو بر پا نمی شود
خورشیدی و نگاه مرا می کنی سفید
می خواستم ببینمت اما نمی شود
شمشیرتان کجاست ؟ بزن گردن مرا
وقتی که کور شد گرهی وا نمی شود
یوسف ! به شهر بی هنران وجه خویش را
عرضه مکن که هیچ تقاضا نمی شود
اینجا همه منند ، من ِ بی خیال ِ تو
اینجا کسی برای شما ما نمی شود
آقا جسارت است ولی زودتر بیا
این کارها به صبر و مدارا نمی شود
تا چند فرسخی خودم ایستاده ام
تا مرز یأس ، تا به عدم ، تا نمی شود
باور مکن تو را به هوای تو خواستم
با این قدی که پیش شما تا نمی شود
می پرسم از خودم غزلی گفته ای ولی
با این همه ردیف ، چرا با نمی شود ؟!
رضا جعفری
پاورقی :
این شعر با اندکی تفاوت در ابیات ، در دو کتاب چاپ شده بود که جمع همه ابیات رو اینجا می بینید .

آه ای صبا چون تو مدهوشم من،خود فراموشم من،خانه بر دوشم من،خانه بردوش
من درپیش کو به کو افتادم،دل به عشقش دادم،حلقه در گوشم من،حلقه در گوش
گر در کویش برسی برسان ، این پیام مرا
بی چراغ رویت ، من ندارم دیگر ، تاب این شبهای سرد و خاموش
هر گز هرگز باور نکنم ، عهد و پیمان ما ، شد فراموش
ای جان من غرق سودای تو ، بی تماشای تو ، دل ندارد ذوق گفتگویی
بی جلوه ات آرزو بی حاصل ، بی تو در باغ دل ، خود نروید سرو آرزویی
شبها مرغ لب بسته منم ، دل شکسته منم
تا سحر بیدارم ، سر به زانو دارم ، بر نخیزد از من ، های و هویی
بی تو سیر گل را چه کنم ، گل ندارد بی تو ، رنگ و بویی
